ای داد که داد من جایی نرسد
گر هم برسد به نایی نرسد
ز هر داد من دادرسی نیست
چون ز هر داد من فریادی نرسد
نظرات ()روزگاریست
عجب که هم چنان در روزم
چشم به راه فردای نادانی خویشم
چه کنم؟
چه بگویم؟
نادانم!
بر سخن خام خویش ، پخته را
نه ! آن نیست
می دانم که ماندنی بر این آب نماندنم
که که دیده کفی بر موج سوار بر هستی خویش
نه !
همی دانم که نادانم
ولی چه بگویم؟
ز غم های شب تاریک تنهایی قطره ی باران
اری به رفتن روی در نظر بازی هجران
و سلام
و آری سلام بر خویش
چرا نشود این؟
مرا که نیست سلمی از دگر
خشم خفته را به چه آواز بیداری است؟
داغی بر ما نهاده اند، پدران نادانی
و آنان نیز خفته در بیداری شب
فریاد!
ای خفته در خشم کودکی خویش
ادب را به آواز بلند نگفته اند فرو در خواب
تو را چه بگویمت
به خویشتن خویش مغروری که نداری اش در دست
چرا که می بینم آن را در دست بازاری
رو ، رو که تو بر خویش نداری آبی
به چه ات ناز بر آسمان داری
و درود
بر روان گرفته در خاموشی
گوشه ویرانه چه آوازی است
کودکی بر خاک نشسته در شب
اواز مگسان از چه گران دارند گوش؟
نظرات ()
چِمَر سَر آوئ دیم تَرک تِراوئ کُنَه پِر مَِرد بآوُن خِراوئ مِن دِل ژَه گیون نام سِلامئ کِردِم آؤ بال چَم هئز دای مِن گیان سپِردِم وِتِم زَقینَم نَگِر نَزانِم نامِت وِتئ نامِم شاکیاؤ اسمِم سَمَن گُل وتِم سَمَن گُل دَم هَقِئ ناوات پر جُمئ آو بَم بَلَم پیا بو چَپئ گُل وَلات وت مِن آو وژمِه مَم واو دؤی و وآ دِل هِزاران کَس وئ ئ هَمَردَن هالی چَپئ گُل ژه لام نَوَردَن وِتم هِئ هِئ هِناسِئ سَردِم بِچو وِئ کؤساران عَلَف ساؤز نَکِئ وَر بَسَه زانان هِناسِئ سَردِم وِ رؤی چیتَه وَه بؤم وَه کاو مارئ بَم وَه شیته وه هناسئ سردم بیاؤ گِلارَت بِکِینَه لاره تَرم برالَت وت کم نؤریژ بِکه وَر پِئ باوانم بو دَس بایجِئ ژیر حلقِئ مِلانِم دَروازه بشکِن بو وه ماله وه هَر شاوئ سِه گِل بو سَر جاکه وه
نظرات ()
ای شاه شاهان جهان الله، مولانا علی ای نور چشم عاشقان الله، مولانا علی
حمد است گفتن نام تو ای نور فرخ نام تو خورشید و مه هندوی تو الله، مولانا علی خورشید مشرق خاوری در بندگی بسته کمر ماهت غلام نیک پی الله، مولانا علی خورشید باشد ذرهای از خاکدان کوی تو دریای عمان شبنمی الله، مولانا علی موسی عمران در غمت بنشسته بد در کوه طور داود میخواندت زبور الله، مولانا علی آدم که نور عالم است عیسی که پور مریم است در کوی عشقت در هم است الله، مولانا علی داود را آهن چو موم قدرست نموده کردگار زیرا به دل اقرار کرد الله، مولانا علی آن نور چشم انبیا احمد که بد بدر دجا میگفت در قرب دنا الله، مولانا علی قاضی و شیخ و محتسب دارد به دل بغض علی هر سه شدند از دین بری الله، مولانا علی
گر مقتدای جاهلی کردست در دین جاهلی تو مقتدای کاملی الله، مولانا علی شاهم علی مرتضی بعدش حسن نجم سما خوانم حسین کربلا الله، مولانا علی آن آدم آل عبا دانم علی زین العباد هم باقر و صادق گوا الله، مولانا علی موسی کاظم هفتمین باشد امام و رهنما گوید علی موسی الرضا الله، مولانا علی سوی تقی آی و نقی در مهر او عهدی بخوان با عسکری رازی بگو الله، مولانا علی مهدی سوار آخرین بر خصم بگشاید کمین خارج رود زیر زمین الله، مولانا علی تخم خوارج در جهان ناچیز و ناپیدا شود آن شاه چون بیدار شود الله، مولانا علی دیو و پری و اهرمن، اولاد آدم مرد و زن دارند این سر در دهن الله، مولانا علی اقرار کن اظهار کن مولای رومی این سخن هر لحظه سر من لدن الله، مولانا علی ای شمس تبریزی بیا بر ما مکن جور و جفا رخ را به مولانا نما الله، مولانا علی
نظرات ()وِ خُدا ائ دِل زِ چَشِ یار رَهِ خُشِن گُم مئکِنَه
رَهِ صحران مِیرَه وِ پیش و سازِ دیوونَه مئزِنَه
اَرئ هِئ یار شادی زِ چَشیات زِ زَجِر مِه داد مئزِنَه
چئ بَکِم چئ تونِم هئ یار چَشیات پیلَه مئ تِنَه
نظرات ()شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خدا حفظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خدا حافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی
خدا حافظ ، به پایان آمد این دیدار پایانی
نظرات ()دلا ای دل یاران سه قسمند ار بدانی
نانی اند و جانی اند و زبانی
نانی را نان بده از در برانش
محبت کن به یاران زبانی
ولیکن یار جانی را نگه دار
به جانش جان بده تا می توانی
نظرات ()